سه شنبه 29 آذر 1390

دل نوشته/هجرت

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

 

 

زندگی زندگی تو را فرا میخوانم هردم

تو را با تمامی تلخی ها و شیرینی

با تمامی اندوه و شاد ی هایت

تو را میخواهمت هنوز زیرا باور دارم

باور دارم که فردا روز دیگریست

مرا در آغوش بگیر ای آسمان آبی اندوه

ای دشت سر سبز و خیال انگیز رویاها

دیروز چتری برای باران خریدم

آسمان و ابرهایش از من رنجیدند

چترم را هر گز نخواهم گشود قول!

جز بر سر تو تا آفتاب دزدانه بر تنت  بوسه نزند

راستی این روزها  دلم را قاب کرده ام

 در قاب خاطرات دور و نزدیک

تا خوب تماشایش کنی

آخر دل من تصویری نیست جز انعکاس چشمان تو

دلم را در یک بطری در بسته در دریا رها میکنم

تا شاید روزی گمشده ای بر پاره زورقی شکسته شناور

بیابدش و دلبرانه بر دل شکسته ام نظر فکند

بالهای پروازم را مرهمی باشد

و آسمان آبی اندیشه ی یکی شدن با تو

پر از بالهای پرواز نشکسته باشد

نگاه کن از دشت شب برایت یک نگاه ستاره چیده ام

و از لبان تشنه ی کویر  دامن دامن بوسه های نمناک

روزی از اینجا خواهم رفت و از دل آینه ها نیز

روزی که دور نخواهد بود مرا به خاطر بسپار.......

 

 

 

آذر .محمودی


پنجشنبه 24 آذر 1390

یکی بود یکی نبود

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

73qj46w2tnk8g0ip5e6j.jpg

یکی اون بالا نوشت

کاشکی اول تمام قصه ها

نبودش یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

اولش که بد نبود

عاشقی بود اما آخرش که جدائی ها نبود

دیوا رسوا میشدن

مشت آدمای بد وا میشدن

عاشقی جرم نبود

حتی مجنون شدنم تو قصه ها زیبا بود

صدای تیشه ی فرهاد وقتی میرسید به گوش

شیرینو میبرد به دنیای دیگه

جائی که توش عشق قیمتی نداشت

یه جهان پر از صفا و ساده گی

قطره های اشکای عاشق در بودن

وقتی راوی میگفت قصه رو

همه در اوج مستی به عقل و هوش بودن

یکی بود یکی نبود

تازه اول  تلخی ها بود

کاشکی آخرتمام  قصه ها

مثل اون قصه ها بود

کاخا ویرون میشدن

سفره ها پر نون میشدن

دلا رو  رگبار بارون میشست

آدما دوباره از سر

تازه میشد دلاشون

یکی بود یکی نبود

تازه اول قصه ها بود

آخر قصه چی بود؟

یه دنیا خاطره بود...

 

 

 

آذر .میم

 

 

 

 


شنبه 19 آذر 1390

د و س ت ت دارم را هجی کن

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

0s0ghmj4h9p4gdy7xv.jpg

تن به تقدیر میسپارم

دیگر از گریه نیز بیزارم

این نه من هستم آنکه بود

آنکه رویا و دنیایش خاکستری نبود

تن به تقدیر میسپارم

از این همه تکرار خسته ام

تکرار من در اینه

تکرار مادر و حسرت دیروز

تکرار شکستن های بی صدا

تشنه ام تشنه ی شیشه های بارانی

تشنه ی بوسیدن  لبان عشق

و فشردن دستی که هر گز با دستهایم آشنا نشد

تشنه ی نوشیدن جرعه ای از جام صدایت

آن اشناترین نوا

مثل لالائی های مادر که هر گز به یاد نمیآورم

دلتنگ آغوش پدر و امنیت آغوشش مدفون در زیر حجاب خاک

این همه دیوارهای ویران

جنگل های سوخته

قلبهای  آهنی

اشکهای سربی

باورم کن!

من تنها جمله ای بیش نیستم

آفتاب تن خشکم را میسوزاند

کجایند ابرهای بارانی؟

دستهای مهربان خدا؟

تن به تقدیر میسپارد این پرنده ی بی پرو بال

پرواز نقش دور خاطریست در یاد

نقشی زیبابروی آبی های بیکران رویا

برده ام این نقش را سالهاست از یاد

د و س ت ت دارم را برایم هجی کن

در این روز های تلخ خواب و بیداری

 

 

 

آذر .محمودی


سه شنبه 15 آذر 1390

دلتنگی

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

یادم باشد قرارمان شاخه گلی سرخ بر سر سنگ مزار نباشد/

یادم باشد تا هستم تا هستی بدانم  بدانی که چون جان عزیزی/

که شیرینی چون خاطرات خوش کودکی هایم/ قصه های مادر بزرگ

با دوگیس بافته ی سپیدش و چارقد گره خورده در بالای صورت مهربانش

آن دودست چروک و پینه بسته و دنیا دنیا قصه های شیرین با تمام تلخی

روزگارش/ یادم باشد باز هم برای همیشه چتری برای باران نخرم و یا ارزوهایم

با چکمه های قرمز پلاستیکی ام باز هم روی برفها سر بخورم/گرمای کرسی

ذغالی و چای داغ استکانهای کمر باریک را فراموش نکنم/امشب شام چه داریم؟

نان و چای شیرین...باز هم فقر و خوشبختی و دنیا دنیا رویاهای صورتی همین و همین!

باز هم دلم برای تو تنگ است ....نیستی تا ببینی دنیای  پاک و بی غش کودکی هایم

این روزها پر از نیرنگ نیرنگ نیرنگ است.............................

 

 

آذر.میم


سه شنبه 8 آذر 1390

بر باد رفته

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

 

 

ldy7diopa8rc381g7b5.jpg

عمردوست داشتن تو

به شکوفائی شاخه گلی نرسید!

پائیز گذشت وزمستان شد

پس از این زمستان

در خواب آرزوهایم

دیگر فصل بهار از راه نرسید

عشقت  قطره اشکی شد

چکید بروی شیار گونه

شکست حرمت کلام عشق

تقدس  واژه ی دوستت داشتن

.دیدی؟

به عرش دیگر نرسید!

سوگند به سیاهی شبهای چشمانت

دیگر هیچ ستاره ای

روشنی اش به سیاره ای نرسید

در خیال من شکست بت سیه چشمم

و اندیشه ام در خامی خیالهای کودکانه ی خویش

دیوار باورهایش فرو ریختند

قرارمان قسم بود به جان هم !

دیدی؟

قسم به جان من هم

در این آخرین دیدار

برگ برنده ی قمار عاشقیمان نبود؟

 

 

آذر.میم


شنبه 5 آذر 1390

یادم تو را فراموش

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

گفتی : دیگه نیکات نمیکنم !

e7oru5yzcz79nmi66id7.jpg

اصلا راستشو بخوای این روزا  هم از نگاهم تو آینه هم فرار میکنم/

از پـــــــــشت شیشه ی عینک میتونستم برق اشکو تو چشای بارونیت

ببینم/ چـــــــــــشمای سیات مثل ابری سیاه و بارونی بود که به سختی

مانع رگبار میـــــــــشد اون بغض  فرو خورده تو گلوت !/سرمو پائین

 انداختم چه خوـبه که زنـــها راحتتر میتونن گریه کنن و اینو به عنوان

قـــسمتی از خصوصیات زنانه به دیگران القا کردن/ شاید اشکهای تو

اگه میباریدن آســــــــمون  دوست داشتن ابی میشد اما تو نباریدی و در

 ســــــــکوت فریاد میکردی با صدائی که تنها من میشنیدم/  دیگه ازت

 نمیپرسم دوسم داری یا نه؟ بهت قول میدم/ دیگه روی شیشه های بخار

 گرفته  ننویسمم او ن قدر به یادت میمونم تا از یادت نرم.

 

آذر.میم

 

آذر/90


جمعه 4 آذر 1390

مفهوم من

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

پرنده وقتی تو قفسه وقتی بالی برای پرواز نداره دیگه پرنده نیست/ شیری که تو قفسه

حتی گربه هم نیست/آدمها  به خود اجازه میدن برای خودخواهی های خودشون دیگر

 موجودات و حتی افکار هم نوعان خود رابه قید اسارت میکشن آزادی مفهوم خودشو

 از دست میده/زمانی که هم بنده یتوام هم خویش  وهم دیگرانبگو چگونه به آزادی

 بیاندیشم؟/تنها بازی با الفاظ است و دیگر هیچ/مثل عدالت که  تعابیر بسیار دارد و

این روزها چه بی معنا مینمایاند/جائی از روی این کره ی خاکی بروی حیوانات 

هزاران آزمایش انجام میدهند به نام علم و پیشرفتهای علمی در جائی دیگر فوج فوج

 انسان بیگناه آماج گلوله های سربی واقسام مختلف  بمبهای شیمیائی و میکربی

 میگردند و تنها به خاطر قدرت طلبی و منافع بخشی کوچک جان میسپارند/درست

مثل همان خوکچه ها و موشهای آزمایشگاهی/تو را به خاطر اندیشه  و نوع نگاهت

به بند میکشند و در خلوت باید بیاندیشی با هراس از حتی از خویش!/به من بگوئید

که عشق در میان کدام شهر و کجای این کره ی خاکی جز میان ترانه ها و اشعار

 آن هم پنهانی رنگی به رویش مانده و آبروئی به مفهومش؟/روح زخمی انسان را

کدام مرهم باید که شفا؟ کدام دست بالهای پرنده را خواهدگشود و درهای

 قفس را؟/دلگیرم سخت دلگیرم از آسمان بی پرنده از بالهائی که شکسته و تمامی

آنچه باید باشم و نیستم /آیا همیشه خواستن کافیست؟/ وقتی اندیشه ات را نیز از تو

 به یغما میبرند؟

 

 آذر.میم


سه شنبه 1 آذر 1390

دیگه منتظر نمیمونم خیالت راحت...

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

بی تفاوت از کنار نگاهم عبور میکنی و چشم از چشمانم میدزدی شاید

میترسی رد پای عشق را در نگاهت بیابم/ باشه دیگه ثانیه ها رو در انتظار

اومدنت تا رسیدن به لحظه ی تلاقی خاطره ها نمیشمارم.