باز هم درد و دل
گذشت و گذشتیم از آنچه گذشت
زندگی دمی نیز به کام ما نگشت
ز بد عهدی ایام بود یا که سرنوشت
نغمه آوا سر داد پیشانی نوشت
این روزها که در گذرند بی امان یادها مرا میآزارند/خواهم که کاری کنم کارستان خواهم که گره
گشایم از این بندهای پیاپی از این همه بی امان/تنهائیم را قسمت کنم با کسی.....
کسی میان این همه دلواپسی !/جائی نوشته بودم شیر درون قفس دیگر شیر نیست حتی گربه
هم نیست/پرنده نیز بدون بال پرواز پرنده نیست /طرح کمرنگیست از آرزوی اسمانهای آبی
این همه بایدها و نبایدها گاه از زندگی حصاری میسازد که جان را میآزارد !/این روزها این روزها ی
غربت انسان با خویش و بیگانه نمیدانی چه قدر نیازمند دستان مهربان تو هستم...
دستانی که نمیشناسمشان اما سالهاست در خیال خویش با تصور مهربانی و عطوفتشان جانم
را نوید روزهای خوش داده ام و بر صفحه ی سیاه هستی ام زیباترین تصاویر را نقش زده ام!
مرا دریاب قول میدهم دروغ نگویم /یعنی این که همیشه راست نگفته ام !
قول نمیدهم عاشقت باشم!
اما دوستت خواهم داشت/ درنگ جایز نیست زمان بسیار کوتاه است و مجال اندک مرا دریاب
پیش از آنی که خاک مرا دریابد....
نگذار دوستت دارم از واژه نامه ی ذهنم و از صفحات قلبم برای همیشه حذف شود/
شاگرد تنبل مدرسه ی زندگی..
آذر.میم
تخته ی سیاه
نوشت معلم روی تخته سیاه
علم بهتر است یا ثروت بچه ها!
نوشتم روی دفتر مشق خط خطی
دانی چیست طعم گرسنگی؟
در این روزگار سیاه و سفید
داشته ای آرزوی جعبه ای مداد رنگی؟
تا برهانی دفتر نقاشیت را از سیاهی و دلتنگی؟
روزهایت همه نباشند چون شبان یلدا
خواهر بخواند درسهایش را فارغ از پول کتاب
دیده ای دستان پینه بسته ی مادر من را؟
قلمی تازه بخرم دفتری سپید
تخته ای سفید برای کلاس بخرید
آذر.میم
سفر
کجایند فانوسها
چراغهای روشن راه
کفشهایم را گم کرده ام
پاهایم اما میل به رفتن دارند
آسمان را عاشقانه دوست میدارم
بالهای پروازم اما شکسته
نگاه کن من از خود دور میشوم
و آسمان در تصویر قابی شکسته
در خواب تنهائی هایم یخ میزند
شمعهای نیمه سوز هم راه را روشن نمیکنند
مرا بخاطر نمیآوری؟
من همپای توام در تمامی راههای نرفته
در انتهای راهی بی آغاز
من دستان رها شده ی طفل زمان
در آغوش رها شده ی زمانه ی انکار انسان
با من از درختان مانده در بیابانهای برهوت بگو
بگو قصه های شیرین از خواب سبز بیابان
از دریاچه های پر آب
بگو برایم از اقیانوسهای پر جوش و خروش
تنهائیم را به دست تند بادها بسپار
ایستاده بر سر دو راهی
تنها زنی با رویاهای خویش
در انتظار او تا که شاید باز اید
و این انجامی خوش باشد
خطی باطل بر تمامی ناکامی هایش
با آرزوئهای بسیار هنوز
سروی شکسته قامت
اما همچنان استوار
روح تشنه ام را با عطر مهربانیت سیراب کن
مرا از تسلسل این هم تردید رهایم کن
تنها لختی مرا از تلخی حقیقت تلخ زن بودن برهان
چمدانم بسته پای رفتن دارم
شاید جائی در دور دستها
آسمانی انتظار بالهای مرا میکشد
و دستانی مرهم بالهای شکسته ام
آذر.میم
پای از حریم فراتر
پرده ها را میدرند
نبش قبرت میکنند
جرم زن بودن و دیگر هیچ هیچ
ای وااااااااای من
داد از جهل کهن
ای فغان از جور این کور دلان
تا به کی باید در پی حکمی از برای برائت جرم زن بودن بود؟ به زبان ساده چرا نمیتوان
نوشتن از مصائب زن ایرانی که بر گرده های شعر نیز سنگینی میکند!
با کدامین واژه کدامین کلام از شکستن های پیاپی از ایستادن ها برا ی زیستن اندک هوائی
برای استنشاق/گریز از نگاههائی که سنگینی میکنند بر شانه های خسته ی بیان/ بگوئید
شما بگوئید!
تعیین تکلیف کنید زشت زیبا خوب و بد کدامند در این قاموس که زن بودن لکه ی ننگیست در ذهن
کج اندیشان که این قاعده را میتوان تعمیم داد به بخشی انبوه در جامعه که به زعم مرد بودن خود را
حنس برتر میدانند و مقرب در پیشگاه دادار عالم؟
که اوست قاض القضات و اوست که انسان را در خلقت برابر میداند و ما مگر که هستیم که خویش
را از خالق خویش نیز برتر میدانیم / خدایا تو عالمی بر حق و ناحق عدالت و بی عدالتی که من استعانت
از تو میجویم در این زمان که انسان را بر انسان برتری و رجحانی نیست مگر در نوع جنسیت؟
چگونه میتوان خدشه از اذهان عامه زدود؟
راهنمایم باش در این جاده های پر پیچ و خم و تاریک که نوری نمیبینم جز روشنائی روزنی که تو گشوده ای
پیش چشمانم!!!!!!!
الف میم


