و اما بقیه ی داستان زندگی ...
اعتماد...اعتماد و فرو ریختن دیوار باورهای من!
و این گویا تنها نصیب من از این دنیائیست که دیوان و ددان بر آن حکم میرانند و لاغیر موجوداتی در لباس انسان که زن را صرفا به چشم یک ملعبع مینگرند و بس و ارزش های انسانی او را به هیچ مینگارند اربابان مطلق میدانند خویش را وزنان برده گان بی جیره و مواجب اینجا ایران است صدای زن ایرانی...کسی کمی ما را دریابد..
برای سالم زیستن چرا باید تاوان داد؟
قلمم نیز این روزها غمگین است و از نوشتن باز مانده شما بگوئید چه کنم/ با این سیل ویرانگر که مرا از بنیان ویران میسازد مرا که ریشه هایم در خاک خواستهایم و عشقم به عقیده ام عمیق است و نگوئید که اگر پر صلابت باشی هیچ موج توفنده ای تورا از جای بر نخواهد کند که من خسته ام که من اعتراضی خاموشم که من بغضی نشسته در چشمانی اشک آلوده ام که من زن ایرانی ام...
خدایا به من توان رویاروئی با این کوه عظیم مشکلات را ببخش یاریم کن که مرا جز تو از کسی و به کسی دیگر اعتماد ندارم به نوعی بیمار گونه با آنچه بوده ام فاصله گرفته ام از ریز و جز آن چه رخ داده برایتان خواهم نوشت به تفصیل بی گمان کمی صبر...
آذر.میم
بگذار از هر آنچه برایم رخ داده برایت بگویم صادقانه-قسمت اول
بی تردید داستان زندگی من میتواند مصادیق زیادی در سر زمینم داشته باشد با توجه به تمامی بی عدالتی
هائی که با تمسک به قوانین منسوخ و سنت های غلط بر موجودی به نام زن روا میدارند این داستان امروز
نیست و فردا نیز خاتمه نخواهد یات این داستان زندگی متاسفانه رقت بار زن ایرانیست که برای دوام و بقا و حفظ
جایگاه نداشته اش بایسد در تلاشی بی حاصل به جنگی بی پایان ادامه دهد .
و اما ماحصل این ستیز چیزی نیست جز همین نوشته های تلخ که شاید خوانندگان زیادی نداشته باشد/
برای بار دوم بود که به دادگاه مراجعه میگرد دیگر رمقی نه در پالهایش بود و نه روحش تحمل این همه
کشمکشهای بی پایان را داشت آمده بود تگلیف بی انجام مابقی زندگیش را یکسره کنده آمده بود تا رشته های از
هم گسسته ی یک زندگی از هم پاشیده را به صورتی قانونی از هم بگسلد و از این قید به صورت قانونی رهائی
یابد از این کابوس بی پاتیان/کابوسی به نام زندگی مشترک/از این روزهای و سالهای بی عشق/از این زمستانهای
پر از سرما و سکوت و خزان های ابری و گرفته از بهاران خالی از رویش و تابستانها گر گرفته آمده بود تا از عطش
زنده بودن برهد تا....طعم بودن را بچشد و استقلال و زن بودنش را باز یابد آن هویتی که چیزی زیادی از آن
نمیدانست آن سالهای به غارت رفته را بازستاند از همان فرشته که چشم بند سیباهی بر چشم داشت و
ترازویش هر گز کفه هایش یکسان نبود/آمده بود تا دیگر به جرم زن بودن دنیا محکومش نکند دنیای اطرافش/ تا
برای نفس کشیدنش کسی از وی باز خواست نکند برای کتاب نوشتن برای شعر خواندن برای روح آزادش که
سالها در بند بود///آری او آمده بود آزادی لحظه هایش را از قانون گدائی کند........
آذر.میم
یه ترانه واسه شروع عاشقی
آهای كجا؟
وایسا میخوام برات بگم
این دفعه از تنهائی هام
دیگه دروغ بسه دیگه
میخوام واسه یه بار شده
راستشو من بگم برات
میخواستم باورت كنم!
میخواستم عاشقت كنم!
میخواستم مال تو باشم!
تا آخرش آخرش هر چی كه باشه!
آهای كجا؟
وایسا بمون!
تازه شروع قصه مه...
عزیز دل تازه دونستم بادروغ!
آدما عاشق نمیشن!!!!!!!!!!!!!!!!
روراستی درس اوله......از تو میخوام كه بال پروازم باشی
میون این ترانه ها...
تو اوج آوازم باشی
قسم به چشمون سیات!
با اشك چشمام اسمتو
میبارم روی گونه هام
دست منو رها نكن میون این تاریكی ها
تو این روزای شب زده
منو دیگه تو دیونه صدا نكن
وایسا كجا؟
تازه شروع قصه مه....
این آخرین ترانه را سروده ام به نیت عشق تقدیم به تمام قلبهائی كه با صداقت قصه ی زیبای دوست داشتن را آغاز میكنن
آذر .محمودی به تاریخ آبان ماه سال 1389
مرا به خاطر میآورید؟
من همانم که دردهایش را ناگفته در گلو بغضش شکست
من همانم که زنده به ماتم خویش نشست
من همانم که که دیگر صبوری پیشه نمیکند
من همانم که مدتهاست به انچه میکند اندیشه نمیکند
من زیر بار این هم تزویر و ریا آغوش خویش سوی تو گشوده ام بیا!
منم فرزند درد و رنج
در سینه دارم نهان رازها ی بسیار
نمیدانستم چگونه آغاز کنم شاید این نوشتن این قلم و این دنیای مجازی کمی از سنگینی بار اندوهم بکاهد
اما راستش این نسخه هم افاقه نکرد و آسمان دلمان همچنان ابری ماند در این پائیز بی امان....
کاش میشد در این ماکاره بازار آزادی را نیز چون جان شیرین به راحتی خرید گرچه دستمان تنگ است اما.........!!!!!!!!
آذر.م

