شنبه 16 بهمن 1389

باید رفت مجالی نیست!

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

در جریان تند ثانیه ها دیگر به صفحه ی ساعت نگاه نمیکنم/که از کار  افتاده/ مدتهاست زمان در ساعت تلاقی احساس و اندیشه به خواب رفته است/ و  من مدتهاست که به صدای پای عابری که سکوت کوچه را درهم میشکند توجهی نمیکنم.

پیله ی ی تنهائی خود را با تو می درم که سرآغاز سلام من به صمیمیت  بی انتهای این لحظات به یاد ماندنی دفتر سربی  صمیمیتهای بی آغاز و بی انجامی/اصلا چرا در پی انجام؟ زندگی همین لحظه ایست که ما درآن جاری هستیم فارغ از تمامی عبور ممتوع ها تمامی چراغ های قرمز و تابلوهای ایست!

زندگی یعنی رها شدن از بند خویش و از تمامی باید ها و نبایدها  عشق را در چهار چوب خسته ی یک قاب به دیوار تنهائی خاطرات میآویزم عطر خوب مهربانی باز در  شهر میپیچید/اما تو بگو از کدام عطاری در این شهر هزار رنگ و هزار چهره میتوان صمیمیت را تنها به بهای لبخندی خرید؟

نمیدانم ونمیخواهم بدانم فردا چه خواهد شد؟ مرا در جهل زیبای خویش رهایم ساز/من از دیدن زشت چهره ی حقایق تلخ  سیرم! مجال اندک است فردا شاید ما دیگر نباشیم و زندگی همچنان در بستر خویش جاری!

آن دیگرها روزی از روزها از ورای خاطرات خویش دزدانه شاید  سری به این  خطوط بزنند غبار از ذهن ورم کرده خویش بزدایند و زنی تنها را به خاطر آورند که همچو زورقی بی بادبان اسیر تند باد حوادث به آرامی از کنار و گوشه ی زندگیشان عبور کرد با دلی مملو از عشق و احساس و آنها او را ندیدند /کسی چه میداند شاید شاید!!!!

باید بروم  مجالی برای ماندن نیست/ و شاید باقی مانده های زندگیم را در جائی با کسی  قسمت کنم که از تبار من نیست.

 

 

آذر

 

 

آذر.میم 


یکشنبه 3 بهمن 1389

گفته بودمت به خاطر میآوری؟

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

گفته بودمت زمانی خواهد رسید که دیگر نشانی از من  حتی لابلای دفتر خاطرات عاشقانه

ات  نیابی!

 

گفته بودمت !

 

به خاطر میآوری؟

گفته بودمت زمانی  دلتنگ نگاه عاشق و بیقرارم خواهی شد که دیگر  هیچ نسیمی خواب

خوش پروانه هارا نیز بر هم نزند!

گفته بودمت به خاطر میآوری؟

گفته بودمت روزی در این شهر بزرگ بی درو پیکر  احساس تنهائی خواهی کرد بی من!

من که قلبم را جانم را و تمامی نداشته ها و داشته هایم را نثارت کردم/گفته بودمت....نگفته

بودم؟

 و تو میخندیدی وبر من بر اشکهایم بر عشقم که به زلالی اشک چشمان خدا بود و به تمام

احساسمکه پر از یقین خدا بود! و تو  نگاه از نگاهم میگرفتی  و در جستجوی خوشبختی در

یکی از بیغوله های همین شهر گم شدی برای همیشه و من دیگر در پی تو  نگشتم تو را رهایت

 کردم و آموختم برای عشق  و عاشق ماندن  لزومی به گدائی آن در خود نمیبینم/که عشق

 را باید رها کرد  تا عاشق ماند!

گفته بودمت و تو نشنیدی و نه دیدی مرا که در اوج چگونه فرو ریختم و امروز که دوباره  عاشق

هستم.......

 

بی آنکه سائل باشم....

 

و تو  سراسر ندامت به جستجویم  نیا مرا نخواهی یافت/ حتی میان دست نوشته هایم/میان

 آن دفتر خاطرات و  تمامی اشعار عاشقانه ای که تنها برای گریز میسرائی...

 

گفته بودمت!

نگفته بودم؟

 

 

آذر.محمودی