جمعه 4 آذر 1390

مفهوم من

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

پرنده وقتی تو قفسه وقتی بالی برای پرواز نداره دیگه پرنده نیست/ شیری که تو قفسه

حتی گربه هم نیست/آدمها  به خود اجازه میدن برای خودخواهی های خودشون دیگر

 موجودات و حتی افکار هم نوعان خود رابه قید اسارت میکشن آزادی مفهوم خودشو

 از دست میده/زمانی که هم بنده یتوام هم خویش  وهم دیگرانبگو چگونه به آزادی

 بیاندیشم؟/تنها بازی با الفاظ است و دیگر هیچ/مثل عدالت که  تعابیر بسیار دارد و

این روزها چه بی معنا مینمایاند/جائی از روی این کره ی خاکی بروی حیوانات 

هزاران آزمایش انجام میدهند به نام علم و پیشرفتهای علمی در جائی دیگر فوج فوج

 انسان بیگناه آماج گلوله های سربی واقسام مختلف  بمبهای شیمیائی و میکربی

 میگردند و تنها به خاطر قدرت طلبی و منافع بخشی کوچک جان میسپارند/درست

مثل همان خوکچه ها و موشهای آزمایشگاهی/تو را به خاطر اندیشه  و نوع نگاهت

به بند میکشند و در خلوت باید بیاندیشی با هراس از حتی از خویش!/به من بگوئید

که عشق در میان کدام شهر و کجای این کره ی خاکی جز میان ترانه ها و اشعار

 آن هم پنهانی رنگی به رویش مانده و آبروئی به مفهومش؟/روح زخمی انسان را

کدام مرهم باید که شفا؟ کدام دست بالهای پرنده را خواهدگشود و درهای

 قفس را؟/دلگیرم سخت دلگیرم از آسمان بی پرنده از بالهائی که شکسته و تمامی

آنچه باید باشم و نیستم /آیا همیشه خواستن کافیست؟/ وقتی اندیشه ات را نیز از تو

 به یغما میبرند؟

 

 آذر.میم