مفهوم من
پرنده وقتی تو قفسه وقتی بالی برای پرواز نداره دیگه پرنده نیست/ شیری که تو قفسه
حتی گربه هم نیست/آدمها به خود اجازه میدن برای خودخواهی های خودشون دیگر
موجودات و حتی افکار هم نوعان خود رابه قید اسارت میکشن آزادی مفهوم خودشو
از دست میده/زمانی که هم بنده یتوام هم خویش وهم دیگرانبگو چگونه به آزادی
بیاندیشم؟/تنها بازی با الفاظ است و دیگر هیچ/مثل عدالت که تعابیر بسیار دارد و
این روزها چه بی معنا مینمایاند/جائی از روی این کره ی خاکی بروی حیوانات
هزاران آزمایش انجام میدهند به نام علم و پیشرفتهای علمی در جائی دیگر فوج فوج
انسان بیگناه آماج گلوله های سربی واقسام مختلف بمبهای شیمیائی و میکربی
میگردند و تنها به خاطر قدرت طلبی و منافع بخشی کوچک جان میسپارند/درست
مثل همان خوکچه ها و موشهای آزمایشگاهی/تو را به خاطر اندیشه و نوع نگاهت
به بند میکشند و در خلوت باید بیاندیشی با هراس از حتی از خویش!/به من بگوئید
که عشق در میان کدام شهر و کجای این کره ی خاکی جز میان ترانه ها و اشعار
آن هم پنهانی رنگی به رویش مانده و آبروئی به مفهومش؟/روح زخمی انسان را
کدام مرهم باید که شفا؟ کدام دست بالهای پرنده را خواهدگشود و درهای
قفس را؟/دلگیرم سخت دلگیرم از آسمان بی پرنده از بالهائی که شکسته و تمامی
آنچه باید باشم و نیستم /آیا همیشه خواستن کافیست؟/ وقتی اندیشه ات را نیز از تو
به یغما میبرند؟
آذر.میم

