برایم بگو میخواهم در زلال اندیشه ات تازه شوم
با من از آغاز اندوه کوچ
ار پرنده های مانده در سرما
از فصل پرواز چشمانت در هوای ابری باران نگاه
با من از اندوه مرگ برگها در فصل زرد دلتنگی
از حسرت ستاره و آسمان
از دشتهای بی پروانه از پروانه های بی بال
از آسمانهای پر شب در امتداد خط یلدا
و از اندوه ماه در برکه های بی آب
از افول خورشید در پشت حجاب اندوه
هیچ مگو هیچ مگو...
با من از خوابهای بی عطش
از رویاهای ساده و آسمانی
از دلهای بیریا و و خواستنها ی بی تعارف و خودمانی
از عشقهای افلاطونی
از باورهای دور و دست نیافتنی
بگو و فراوان ...
هر از گاهی برای پرنده های بی آشیان بالی بساز
آبی بریز بروی آتش فراق و زخمه ای بزن بر ساز
مرا به اوج بیخبری و کودکی ببر بگذار راه رفتن از نو بیاموزم
برایم لالائی بخوان من از این همه خسته ام
از خروش دریااز سبزی جنگل در ذهن خاطره آشیانی بساز
برای ذهن کویر نشینم
واحه ای باش در دل این همه اندیشه های برهوت
از عشق برایم قصه ها بگو هر چند دروغ
از این جامهای آغشته به سم تلخ هجران بس که نوشیده ام
شعرهایم در نطفه میمیرند
بوسه ای از لبان عاشقم بربا
چشمهایت را بروی بوم شعرهایم ترسیم کن تا همیشه
از عشق بسرایم
دفتر نوشته هایم خیس هوای بارانی بی تو بودن است
با من از به هم پیوستن بگو
از این یک تنه به جای نیاکانم زیستن خسته ام
از دوستت دارم ها برایم بگو تا بخواب روم
با صدایت نازنین امشب برایم لا لائی بگو....!
آذر.محمودی
چیستی ای عشق؟
چه غریبی ای عشق با من و از من بیگانه/چه شیرینی چه محزون چه تنها!
در شولائی از کوچه های نمناک و پر از اطلسی و یاسهای بنفش/ عطر خوش
مهربانی ات شامه ی شهرم را مینوازد/آنی در نگاهم شناوری و با سرشکم جاری
بگو چیستی؟ تو ای درد و درمان تمامی جراحات? /جان میبخشی و جان میستانی
به پلک زدنی درهای بهشت به روی دنیای جهنمیم میگشائی/تو خداوندگار این جهانی
/ توئی در تیشه ی فرهاد و جان شیرین پنهان/لیلای هر مجنون ودرقلب عاقلان
سبو میشکنی و طره بر باد میدهی/مرا به دست آشناو یاد میدهی/توئی لرزاننده ی
قلب مسکین و توانگر/ بهانه ی بودنی از ازل تا ابد از ابتدا و انتهای هر راه
تاهستی و هستم!/
ارچه نیست ما رانصیبی از این شیرین ترین هلاهل جرعه ای.................
جز مرگی که شروعیست تا ابدیت...................
پائیز 90/آذر.محمودی
یه ترانه4
میخواهم تنهائیمو توی ذهنم برای همیشه من خاک بکنم
واژه ی جدائی رو از تو ترانه هام میخوام پاک بکنم
میخوام حس کنم دوباره عطر خوب دستاتو
نوازش کن منو با اون سر انگشتای پر مهرت
دارم یخ میزنم اینجا هوا سرده
نگاهها طعم تلخ تنهائی و غم میده
بیا منرو بگیر از من میخوام گم شم توی دنیات
میخوام با تو برم جائی که باشه آسمونش پر ستاره
خیابوناش همه پائیزی و قصه ها ی عاشقونه باشه
میخوام با تو باشم با تو اگه خاک باشه بالینم
بدون تو توی غربت این چشما میمونم تنها میمیرم
نفسهام داره عطر اسمترو
بیا منرو بگیر از من بدون تو دارم اینجا میمیرم
بمیرم در کنار تو نمیدونی اخ نمیدونی با تو مردن چه آسونه
با تو مرگم مثل نفس مثل جون تو شیرینه
آذر.محمودی پائیز 90
یادبود

گوئی در سراب چشمان تو گم میشوم در برهوت اندیشه های خشکم تنها....
چشمان سیاه تو را بخاطر میآورم/
چه رویای شیرینی بود رویای کویر خشک دستان من و باران عشق از لبان ابری تو/
چه زود تمام شد/درین سرای بیکسی همه کسم تو شدی دیگر تنها نبودم/
دیدن تو خون تازه ای بود در رگهای زندگی کویریم/
اینک ارزوهایم را باتو به خاک میسپارم/بر مزار یادت نخواهم گریست نه باور
مکن و باور مکن اگر میگویم دیگر به یادت نیستم/
حسی مثل یک زخم کهنه تمامی وجودم را میآزارد و روحم را خراش میدهد/
در خلوت آهسته مینشینم و صبورانه به یاد کسی ثانیه ها را در آغوش میکشم
که تصویرش از نوشته هایم هر گز پاک نخواهد شد.
آذر.میم
یه ترانه/یه بهانه
هستی گاه رنجیست فزاینده
بیخبری از فردا ....آینده
از خودم می پزسم
چی شد اون همه که تو رویاهام میخواستم
اون اسمون پر ستاره
شبائی که راهی به فردا داره
پائیزای عاشقانه
خیس شدن توی خیابون
میون شر شر بارون
با اونی که میدی براش جون
چی شد اون روزای ابی
روزای خوب بیخیالی
عشق هائی که نبود تهش تباهی
حالا من موندم و این همه آسمون بی ستاره
نامه هائی که حتی از تو یه نشونی نداره
قاصدکهای بیخبر
بی انتها دشدن جاده های پر سفر
بی تو تنها اشکه که رو گونه هام مهمونه
اونه که شبای بیداری تا سحر با من میمونه
ببین دستام پره هیچه
باز صدات تو اطاق من میپیچه....
میخوامت تا بی نهایت
عاشقی اخرین راهه...
دروغ بود حرفات اما باورم بود
خیال بودنت تا آخر راه همیشه تو سرم بود
رنگ شب زدی به به روزای افتابیم
برو دیگه باورم نمیشه دروغات
با تو ویرون شد تموم خونه ی خیالیم
حالا من موندمو و یه دنیای پوشالی
آذر .محمودی
سرسپرده
وقتی آخرش باشه رفتن و رفتن وهیچوقت نرسیدن
پای خسته و پیاده تا آخر راهو دویدن
وقتی تو قمار عشق نداری توی دستت برگ برنده
وقتی تو ی قفس طلائی هستی یه پرنده
وقتی لحظه هات پر از وحشت مرگه و اسارت
چه فرقی میکنه کی تو رو از تو برد به غارت
دنیامو یه روز به آتیش میکشونی
یه روز گل لبخند روی لبهام مینشونی
میگی اینا کار اونه سرنوشته
دست تقدیر سر راهمونو بسته
نیگا کن بیتو چه تنهام
دیو تنهائی چه زشته
حالا من پای پیاده میرم تاآخر قصه
دنیام هیچ رنگی نداره میگی پیشونی نوشته
آذر.محمودی/پائیز1390
............
همه روزن ها مسدوداست
هیچ پنجره ای رو به سوی نور بازنیست
ابرهای تیره اسمانهای دلگیر
غروبی ابدی رو به پائیز است
دستها در هراس از وحشت تنهائی
عصر سرب است و دستهای سیمانی
سفره ها خالی از عطر نان
همه پلهای به هم پیوستن ویران
آه از این یلدای بی پایان
آه از این شبهای بی پایان
خوشدلی مجلس ارای بزم ناکسان
چشمها آلوده به اشک و دروغ
آفت ریا زده همه گندمزاران
دل عاشق در پستوی سینه ها نهان
لبها باید دوختچشمها باید بست
آه از این دار فنا زمان پست
سهم من اما کوله بار سنگین
کوله بار خاطرات خوب کودکی
آنچه مانده برجای طعم تلخ دلتنگی هاست
منم آن کهن درختی کز درون تو خالیست
و تنش را نیست دست نوازشی جز لب تیز تبر
آذر محمودی پائیز 90
در حسرت تو
من هستم تنها من با یادی که هوای خاطراتم را ابری میسازد/ و باران و پائیز و و اندوهی که قلم از بیان آن عاجز است همین و همین....
در آینه ها نقش تو میبینم
پنجره را به شوق تابش تو باز میگذارم
بگو بی من چگونه از کنار لحظه ها عبور میکنی؟
بیتو دنیا زندانی تنگ است
نام من بر دفتر عشق لکه ی ننگ است
پلک بر هم میگذارم هرشب که بخوابم بیائی
سنگدل در خواب نیز دیگربه سراغم نمیآئی
بگذار سر بر شانه هایت بخوانم آخرین رکعت نماز عشق
نگذار بمیرم در این سودای بی انجام درین بی فرجامی
سوختم پروانه وار بر گرد تو
شمع من شو تا بمیرم پای تو
چشم من بیتو ندارد روشنی
تو تمام هستی وشور جان منی
آذر.محمودی



