بالهای شکسته#Broken wings
بالهای شکسته ی پروازم را میگشایم تا رسیدن به آبی آسمان اندیشه/press in flag and read my blog to other languages 
قالب وبلاگ
نویسندگان

گذشت و گذشتیم از آنچه گذشت

 

زندگی دمی نیز به کام ما نگشت

 

ز بد عهدی ایام بود یا که سرنوشت

 

نغمه آوا سر داد پیشانی نوشت

 


این روزها که در گذرند بی امان  یادها مرا میآزارند/خواهم که کاری کنم کارستان خواهم که گره

گشایم از این بندهای  پیاپی از این همه بی امان/تنهائیم را قسمت کنم با کسی.....

کسی میان این همه دلواپسی !/جائی نوشته بودم شیر درون قفس دیگر شیر نیست حتی گربه

هم نیست/پرنده نیز بدون بال پرواز پرنده نیست /طرح کمرنگیست از آرزوی اسمانهای آبی

این همه بایدها و نبایدها گاه از زندگی حصاری میسازد که جان را میآزارد !/این روزها این روزها ی

غربت انسان با خویش و بیگانه نمیدانی چه قدر نیازمند دستان مهربان تو هستم...

دستانی که نمیشناسمشان اما سالهاست در خیال خویش با تصور  مهربانی و عطوفتشان جانم

را نوید روزهای خوش داده ام و بر صفحه ی سیاه هستی ام زیباترین تصاویر را نقش زده ام!

مرا دریاب قول میدهم دروغ نگویم  /یعنی این که همیشه راست نگفته ام !

قول نمیدهم عاشقت باشم!

اما دوستت خواهم داشت/ درنگ جایز نیست زمان بسیار کوتاه است و مجال اندک مرا دریاب

پیش از آنی که خاک مرا دریابد....

 

 

نگذار دوستت دارم از واژه نامه ی ذهنم و از صفحات قلبم برای همیشه حذف شود/

 

شاگرد تنبل مدرسه ی زندگی..

 

 

آذر.میم

 


[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 09:38 ق.ظ ] [ آذر محمودی ]

 

نوشت معلم روی تخته سیاه

علم بهتر است یا ثروت بچه ها!

نوشتم روی دفتر مشق خط خطی

 دانی چیست طعم گرسنگی؟

در این روزگار سیاه و سفید

داشته ای آرزوی جعبه ای مداد رنگی؟

تا برهانی دفتر نقاشیت را از سیاهی و دلتنگی؟

روزهایت همه نباشند چون شبان یلدا

خواهر بخواند  درسهایش را فارغ از پول کتاب

دیده ای دستان پینه بسته ی مادر من را؟

روی سرخ پدر نه از سر شعف

از سر شرمساریست !

میدانی چیست معنای واژه ی فقر؟ 

قلمم نوکش تمام شده

قصه ام نیز گرچه تکراریست

انشای تو تکراریتر

میخواهم بخوانم درس

تا نترسم از معنای واژه ی ترس

خواهم به گرسنگی و فقر دهن کجی کنم

واژه ی عد الت برای همه را هجی کنم

قلمی تازه بخرم دفتری سپید

تخته ای  سفید برای کلاس بخرید

 

 

آذر.میم


[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

 

 

azari.jpg

 

کجایند فانوسها

چراغهای روشن راه

کفشهایم را گم کرده ام

پاهایم اما میل به رفتن دارند

آسمان را عاشقانه دوست میدارم

بالهای پروازم اما شکسته

نگاه کن من از خود دور میشوم

و آسمان در تصویر قابی شکسته

در خواب تنهائی هایم یخ میزند

شمعهای نیمه سوز هم راه را روشن نمیکنند

مرا بخاطر نمیآوری؟

من همپای توام در تمامی راههای نرفته

در انتهای راهی بی آغاز

من دستان رها شده ی طفل زمان

در آغوش رها شده ی زمانه ی انکار انسان

با من از درختان مانده در بیابانهای برهوت بگو

بگو قصه های شیرین از خواب سبز  بیابان

از  دریاچه های پر آب

بگو برایم از اقیانوسهای پر جوش و خروش

تنهائیم را به دست تند بادها بسپار

ایستاده بر سر دو راهی

تنها زنی با رویاهای خویش

در انتظار او تا که شاید باز اید

و این انجامی خوش باشد

خطی باطل بر تمامی ناکامی هایش

با آرزوئهای بسیار هنوز

سروی شکسته قامت

اما همچنان استوار

روح تشنه ام را با عطر مهربانیت سیراب کن

مرا از تسلسل این هم تردید رهایم کن

تنها لختی مرا از تلخی حقیقت تلخ زن بودن برهان

چمدانم بسته پای رفتن دارم

شاید جائی در دور دستها

آسمانی  انتظار بالهای  مرا میکشد

و دستانی مرهم بالهای شکسته ام

 

آذر.میم

 


[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

پرده ها را میدرند

نبش قبرت میکنند

جرم زن بودن و دیگر هیچ هیچ

ای وااااااااای من

داد از جهل کهن

ای فغان از جور این کور دلان

تا به کی باید  در پی حکمی از برای برائت جرم زن بودن بود؟ به زبان ساده  چرا نمیتوان

نوشتن از مصائب زن ایرانی که بر گرده های شعر نیز سنگینی میکند!

با کدامین واژه کدامین کلام از شکستن های پیاپی از ایستادن ها برا ی زیستن اندک هوائی

برای استنشاق/گریز از نگاههائی که  سنگینی میکنند بر شانه های خسته ی بیان/ بگوئید

شما بگوئید‍!

تعیین تکلیف کنید زشت زیبا خوب و بد کدامند در این قاموس که زن بودن لکه ی ننگیست در ذهن

کج اندیشان که این قاعده را میتوان تعمیم داد به بخشی انبوه در جامعه که به زعم مرد بودن خود را

حنس برتر میدانند و مقرب در پیشگاه دادار عالم؟

که اوست قاض القضات و اوست که انسان را در خلقت برابر میداند و ما مگر که هستیم که خویش

را از خالق خویش نیز برتر میدانیم / خدایا تو عالمی بر حق و ناحق عدالت و بی عدالتی که من استعانت

از تو میجویم در این زمان که انسان  را بر انسان برتری و رجحانی نیست مگر در نوع جنسیت؟

چگونه میتوان  خدشه از اذهان عامه زدود؟

راهنمایم باش در این جاده های پر پیچ و خم و تاریک که نوری نمیبینم جز روشنائی روزنی که تو گشوده ای

پیش چشمانم!!!!!!!

 

 

الف میم


[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

 

 

تو را دیگر نمیخواهم

من از اغاز و انجام این قصه ها بیزارم

شکسته بغضم در حصار واژه

شکستم دیدی شکستن  را تو ساده

تو را دیگر نمیخواهم

دگر از عشق نیز بیزارم

تمام فصل هایم خزانی بی پایان

شکسته و پر ملال پای در راه میگذارم

میروم تا نقشم از صفحه هستی محو شود

میروم به راهی که ندارد هیچش پایان

در میان واژه میشکنم بیصدا

هوار از تمامی بغض های زندانی در حصار واژه ها

 

 

آذر.محمودی


[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

اگر تنهاکمی دل به تنهائیم بسپاری /از احساسم فرشی برایت خواهم بافت

 تارش از اشک و پودش از لبخند مرا در این برهوت بیگانگی احساس و انسان

رها مکن من از تنهائی شاپرکها وجشت دارم و از تا ک های بی تکیه گاه.........

آذر.محمودی


[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

به یاد آنانی که ر فتند اما یادشان در دل جاودانه شد

 

گاه چه تلخ است چه قدر

گذر از کوچه ی خاطره ها

یاد آن عهد قدیم

عشقهای بی فرجام

آرزوهای بی انجام

بالهای سبز پروازی که شکست

زیر گنبد کبود آسمان

دوست داشتنها ی آشکار ونهان

قلبهای گرم و دلهای پر شور

که کنون یخ زده با سردی ایام و و زمان

آرزوهای ساده ی صورتی و بی غل وغش

قاب زیبای یکرنگی که برداشته خش

وای از آن کوچه ی دلتنگ و خموش

تند باد حادثه کمر نارون خاطره ها را بشکست

و غرور شد رویائی بس بعید و دور

شوق انتظار دیدار یار

آن نگار خوش روی سمبل بهار

کوچه ی خاطره ها

و عزیزانی که که دیدارشان گشت آرزوئ محال

فاصله پل من و خاطره هاست

از گذشته ها تنها

یاد چشمان تو بجاست

کاش میشد یک بار دگر

رنگ تازه به دلها مان زد

تازه شد دو باره از نو روئید

یادگاری دارم ازگذشته ها

یاد یارانی که رفتند

و گذشت گذشته ها

داد از آن خاطره ها

حسرتی مانده به دل

یاد از آن خاطره ها

داد از ان خاطره ها

 

 

آذر.محمودی دیماه /90

 


[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]

برای زنده بودن توئی تنها بهانه

 

دوست دارم بهانه های عاشقانه

بیتو هستم اما یادت پیش رومه

با تو موندن هست تنها یه فسانه

مثه یه پل شکسته است

مثل جنگلای سبزی که پشتشون به نوره

مثل روزای بارونی هم پر از حس تازه شدن

هم همه دلگیری

قصه ها اینجوری شروع میشن

یکی بود یکی نبود

توی کوچه های بارون زده و خیس شهرمون

یه کوچه بود که پر از خاطره بود

یه خونه با دیوارای کاهگلی

و درختای صنوبر و یاسهای سفید

دو تا بودن اولش

دو تاشون یکی بودن

مثه پیچکا که میپیچن تو هم

روحشون به هم گره خورده بودش

لحظه های انتظار

اون روزای بیقرار

بعد یکی رفت اون یکی تنها شد!

همدمش غمها شد

اینجا بود که یکی بود و یکیشون نبود

اونی هم که بود انگار از فرط تنهائی و غم

میون برگای کهنه ی کتاب قصه

بیصدا جون داده بود.....

 

 

آذر/میم


[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ آذر محمودی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


میروم تا رسیدن به انتهای تمامی بهانه ها به اعماق نگاهی که خیره به آسمان تنها نقش پرواز را به خاطر خواهد سپرد/برایم دعا کن.
( کلیه مندرجات متعلق به نویسنده میباشد کپی بردای ممنوع لطفا!)
آذر.محمودی

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :