یکشنبه 31 اردیبهشت 1391

آف لاین

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

 

هنوز هم که آف هستی؟پس کی میخوای آن بشی این چراغ کی میخواد روشن بشه ؟میدونی چیه دوست من:

 اگه آن بودی بهت میگفتم که دنیای ما دنیای فاصله هاست، دنیای دیوارها ی شیشه ای و حصارهای تنگی که

 خود ساخته ایم برا ی خود. مینوشتم  که شاعری فقط ی بهانه بود  برای  ابراز آذر که جسارت گفتن خویش

 را نداشتو عمری جسارت نگاه کردن به چهره ی واقعی خودشو  تو آینه ی حقیت که دروغ هم نمیگفت،میگفت:

 رسالت سنگینی داره این قلمش اما هیهات از حرکتی یا گامی در جهت  تحقق بخشیدن به رویاهای سپیدش تنها

و تنها  خیالات شیرین و تلخ  و کاغذ باطله هائی که گاه ثنار نمی ارزید آره الان که تو آف هستی دارم اینارو برات

 مینویسم تا وقتی آنلاین شدی اگه گذاشتن  کانکت بشی زیاد از مرحله ی روزگار کجمدار که این روزا بد جوری

زده تنگ سینه ی اونی که دستش خالیه و شرمنده  پیش کس و حقشو خورده ناکس.

جونم برات بگه شاعرانه ترش اینه و وای من اگر قلمم غیر ازآنچه در دل میگذشت با واژه ها بر بوم زندگی ترسیم

 میکرد.....!

 تصویری میکشیدم از عشق بر آسمان  لاجوردی و پر ستاره ی اندیشه های خام خویش زیبا ...آن قدر که چشم را

 بنوازد و و دلت نوای وصل سر دهد قلمم آری اگر تنهات قلمم جسارت نوشتن داشت..

 هنوز در  خاموشی بسر میبری؟

 بیدار شو!

 ستاره ها رفته اند وای خورشید هم  داره افول میکنه از این به بعد باید دنبال سحر دوید برای رسیدن به سپیده باید

 خون دل خورد تاریکی چشمامو میزنه  تو اگه روشن باشی اما  بیخیال  قرن آهن و ارتباطاط میشم ستاره ی قطبی من!

عنقریب خورشید چشمانت را خواهد نواخت و زندگی بروی ماهت لبخند خواهد زد،و تو در ابتدای راهی هستی که من

 به انتهایش نزدیکم اما چه بیم آف هاتو چک کردم چه قدر دلگرم کننده بودند مثه تن خورشید قطبی گرم و مطبوع

گاه رشک میبرم بر تو صادقانه بگویمت  دلم میگیرد که باید به هنگامه غروب به صدای قار قار کلاغها گوش فراسپارم

 منکه زاده ی فلق هستم من که جز به پای سر در راه  وصال معشوق نرفته ام این ره را....

 من که عمری عاشق بوده ام و عاشقانه سروده ام ... باز هم که آف هستی!!! اگر آن بودی میخواندی نوشته هایم را پاسخی میدادی

 و من این گونه در سکوت خویش پیوسته با تو به مباحثه نمیپرداختم که میدانم اهل جدل نیستی و تو زاده ی  آشتی صبح و شبنمی

 ژاله و تن  گل واژه حیف که آن لاین نیستی والا برا گفتن حرف بسیار بودآری دوست من  خیلی حرفا برات داشتم...

 

 

azar.mim


شنبه 30 اردیبهشت 1391

فراموشی یا عشق ؟

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

هر چی بیشتر سعی میکنم  فراموشت کنم/ بیشتر بهت فکر میکنم حس میکنم

 

در نگاه تو رمزیست که مرا تا  مرز فراموشی خود میکشاند// فروتنانه عرض میکنم.

 

الف. میم


جمعه 29 اردیبهشت 1391

شهر من تهران

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

 شهر بی دروازه

 

 قامتی بی پیكر

 

 شب های هرجائی

 

نگاه كن قلب شهرم یخ زده

 

 ملولم از این تداوم های زشت وبی امان

 

از فلاكت  شب هایش و مترسكان

 

در شهر پرسه میزنند كلاغها/

 

شهر من شهر آهن و سیمان

 

فاصله ها شهر غربت انسان

 

 بزرگ اما بی معبر

 

 شبهایش روشن اما مردمانش بی چراغ

 

 شهر گندمزارها مردمانش اما بی نان

 

 دختركانش معصوم اما تن فروش

 

 شهر فرشته های بی اشیان/ 

 

دیوان مستور در حجابی سفید

 

سكه و افتخارهای بیهوده/

 

مردمانش بیخبر از احوال هم بی اعتنا به فرشته ها

 

 

شتاب و ازدحام ودیوارهایش پر از تصویر تلخكان

 

 شهر پلشتی های پنهان

 

گم شدن انسان در واژه ی انسان

 

شهر شعر و ترانه/

 

 حرفهای زیبا و تن های تبدارشهر نیلوفران

 

 مردابها در سیاهی شب نهان

 

/عشق وانزجار اینهمه تشنگی در كام و تنی چندسیراب

 

 شهر   نشئگی وافیون جوان

 

شهر من شهر تهران.........  

 

 

اذر.میم

 


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

آرزوست

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

خسته ام از به تصویر کشیدن درد بروی سپیدی کاغذ

 

بروی سپیدی دفتر باقلم خطوط سیاه راسودن

 

از این همه هیچ این همه بیهوده بودن

 

خسته و دلتنگم از بیگانگی انسان با انسان

 

از خویشی من با این اندوه بی پایان

 

من جانی تازه طلب دارم

 

میان این همه سکوت این همه درهای بسته

 

روزنی به سوی شهر روزم آرزوست

 

قطره ای محبت از این دریای بیکرانم ارزوست

 

آنی را طلب دارم که کیمیاست

 

درین آشفته بازار همانم آرزوست

 

چهره ات در آینه با تو غریبگی میکند

 

چهره ای آشنایم آرزوست

 

اندوه قرنی بر گرده ی قلم

 

قلمی شیوا از برای  نوشتنم ارزوست

 

رسالتم نه اشک بود آرمانم نه آه

 

دلی سرشار از عشق دستانی پر تمنایم آرزوست

 

درین شهر آهن و بیداد در این شهر هرجائی

 

قبله گاهی رو به سوی خدایم آرزوست

 

جان را میفروشند به بازار مکاره

 

عزتی که نیست خریدنی غروری بی بهایم آرزوست

 

زندگی لحظه لحظه بهانه ای طلب میکند زمن

 

لحظه ای تنها به بهای لبخندی دیریست مرا آرزوست

 

لبریزم از بهار و روئیدن در این خزان بی امان

 

جانی تازه فصلی دیگرم آرزوست

 

 

آذر.محمودی/اردیبهشت/ 91


یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

رخصتی جانا

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

گر فرصتی بود مرا

 

میرفتم از پلکان ستاره ها بالا

 

میچیدم سیب های سرخ

 

از درخت عاطفه تا فردا

 

و خورشید را

 

 جامه ای از نارنج بر تن میکردم

 

ماه را

 

 توری از  ابریشم بر سر میگذاشتم

 

گرمرا  ذهن خیال بافم مجالی میداد

 

واژه ی جنگ را پاک میکردم،

 

 از سر فصل خودخواهی انسان

 

تمامی دلها را پیوند میزدم به هم

 

تنها به ساده گی یك نگاه

 

فقر را میزدودم از چهره ی خیابان

 

تا که آه از نهاد آدمیت بر نخیزد

 

و جهان را گلباران میکردم

 

تا كه از عطرش

 

تمامی آدمیان سرمست شوند

 

گر فرصتی بود مرا

 

 

آذر.م


یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

کوچه خاطره ها

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

گاه چه تلخ است

گذر از کوچه ی خاطره ها

یاد آن عهد قدیم

عشقهای بی فرجام

آرزوهای بی انجام

بالهای سبز پروازی که شکست

زیر گنبد کبود آسمان

دوست داشتنها ی آشکار ونهان

قلبهای گرم و دلهای پر شور

که کنون یخ زده با سردی ایام و و زمان

آرزوهای ساده ی صورتی و بی غل وغش

قاب زیبای یکرنگی که برداشته خش

وای از آن کوچه ی دلتنگ و خموش

تند باد حادثه کمر نارون خاطره ها را بشکست

و غرور شد رویائی بس بعید و دور

شوق انتظار دیار یار

آن نگار خوش روی سمبل بهار

کوچه ی خاطره ها

و عزیزانی که که دیدارشان گشت آرزوئ محال

فاصله پل من و خاطره هاست

از گذشته ها تنها

یاد چشمان تو بجاست

کاش میشد یک بار دگر

رنگ تازه به دلها مان زد

تازه شد دو باره از نو روئید

یادگاری دارم ازگذشته ها

یاد یارانی که رفتند

و گذشت گذشته

داد از آن خاطره ها

حسرتی مانده به دل

یاد از آن خاطره ها

داد از ان خاطره ها

 

 

آذر.محمودی


جمعه 18 فروردین 1391

سلامم را تو پاسخ گو

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

به انتظارت مینشینم در درگاه خانه ای از خشت كه بوی نا میدهد بوی یاس ...بوی خوب باران بوی مهربانی شمیم خوش پیراهن پدر، عطرخوش كودكی بوی چارقد سپید مادر بزرگ و سجاده اش كه هنوز گسترده میان پنج دری ذهن كوچكم....با هاله ای از ابهام و تردید به انتظارت نشسته ام تا از در به در آئی و سلامم را پاسخ گوئی تا صداقتم را باور كنی تا دیگر به یقینم شك نكنی تا مرا یك معادله ی دو مجهولی ندانیم تا مرا بشناسی من از جنس تبلور احساس در آئینه ی تمام نمای خود تو هستم خوب تماشایم كن...

 

آذر


جمعه 18 فروردین 1391

دو مطلب در یک صفحه

   نوشته شده توسط: آذر محمودی    

زاد روز خسرو شکیبائی بر دوستداران صدا و هنرش تبریک

 

 

یادش در دلهامان جاودانه و سبز همچون احساسش

 

هفتم فروردین 


 

 

 

 

گذشته ها را دوباره به یاد آورم آن همه تلخی آن همه شیرینی

 

توامان آن قرار ملاقاتهای عاشقانه در چله ی تابستان زیر شعاع داغ و سوزنده ی

 

آفتاب، آن هرم گرما را در دلم در زمستانی سرد، ُلذت خوردن لبوی داغ در

 

راه مدرسه شیطنتهای بی پایان در پشت آن نیمکتهای رنگ و رو رفته  را.دو باره

 

مرور میکردم تجریش صبح جمعه تا شیر پلا خوردن یک املت داغ در زمستانی

 

مه آلود و سرد در کنار یک دوست گونه های یخ زده و تارهای موهایم را که

 

قندیل بسته بودند به خاطر می آوری وقتی برای اولین بار دوستت دارم را در

 

گوشم زمزمه کردی به رنگ ارغوان بود پوست صورتم و ، نمیدانم از شرم بود

 

یا شاید ازسرما !فیلم مادر، گورکی را !راستی چند بار این فیلم را دیدیم؟

 

یادت هست؟ وای اگر مادر میفهمید حتما تکه بزرگه بدنم گوشهایم بودند که حرف

 

حساب توش نمیرفت ، مادر همیشه میگفت: کاش اسمت را آذر نمیگذاشتم شاید کمی

 

آرامتر بودی ، شاید این قدر همیشه نگرانت نبودم نگران فردا آری او همیشه نگران

 

من بودشاید در و دیوارها و حتی درختان دانشگاه تهران دخترکی بلندقامت را که

 

همیشه شلوار جین به پا داشت و کفشهای آدیداس دانکشده علوم سیاسی بحث های

 

میان من و تو

 .........

قهر های کوته مدت و سرانجام سرنوشت با یک قیچی در دست که راههایمان

 

را از هم جدا میکرد! و ما نام آن را تقدیر نهادیم !اما هنوز هم هر دو از بیاد آوردن آن

 

روزهاهم غمگین میشویم و هم شادمان این رسم زندگیست و هر یک به دنبال

 

زندگی خویش و هنوز رودها در بستر خویش جاری هستند ومن هنوز به تو

 

می اندیشم وشاید تونیز به من! چند وقت پیش دیدمت درخیابان نشناختی مرا ؟عینک

 

آفتابی بر چشم داشتم! تارهای موهایت کمی سپید شده بود اما هنوز همان

 

عشق دیرین من بودی هنوز هم در یادم، وعده گاهمان ثانیه ی دل سپردن به

 

زندگی بود در لحظه ی تلاقی نگاه تو با دو چشم مشتاق من، با تو من هدفمندزیستن

 

را آموخته بودم با تو من عشق را  تجربه کرده بودم و اینکه تنها  نگران

 

سرنوشت خویش نباشم تو همیشه  علاوه بر یک دوست یک معلم  بودی

 

برایم که تمامی واحدهایش را با بهترین نمره ها  با نمره ی احساس

 

و اندیشه پاس میکردم  استاد بزرگ عشق و زندگی من هرجا که هستی

 

در پناه احساس و اندیشه/ قلمت پویا رویاهایت  حقیقت/حقیقت بودنت

 

هماره به  حلاوت نفس در تنگترین قفس/محبس دنیا برایت به فراخی

 

اندیشه هایت/ به زلالی دل دریائی و بی غل  و غشت/ راستی دیروز چه

 

 زود امروز میشود و امروز چه زود دیر............

 

آذر .میم


تعداد کل صفحات: 17 1 2 3 4 5 6 7 ...